تبليغاتX
جادو

جادو

نوشته های یک دختر خاص

روزی را که برای ثبت نام رفته بودم درست یادم هست:

 با این که شهر همان شهر بود . اما خیابانی که اکنون بارها و بارها پیاده یا سواره تنها یا دسته جمعی طی اش کردم برایم غریبه بود. محیط دانشکده برایم غریبه بود و سالنی که برای ثبت نام آنجا رفتیم. که بعدها فهمیدم همان نمازخانه است  که وقت ثبت نام در آغاز هر ترم یک جورهایی تغییر کاربری و دکور می دهد. یادش بخیر !

تو اول رسیده بودی و برایم نوبت ثبت نام گرفته بودی، می گفتی صبحانه را دم در دانشگاه خورده ای! و من چه کیفی کردم وقتی از میان جمعیت شلوغ دم در با غرور جلو رفتم و نوبت تک رقمی ام را به نگهبان نشان دادم و او با کمی تعجب در را به رویم باز کرد و من برای اولین بار به حیاط دانشگاه پا گذاشتم: ساختمانی بزرگ ، قدیمی و البته سبز !

یادم می آید وقتی ساختمان قدیمی کارگاه ها که آخردانشکده بود و در طرح افتاده بود را تخریب کردند و ما را به آن ساختمان کهنه و بد قواره ی یکی دو خیابان بالاتر فرستادند، چه غصه ای خوردیم و چه قدر بد و بیراه گفتیم . ساختمانی که من هیچ وقت تجربه اش نکردم ، ساختمانی که پر از المان های دست ساز دانشجویان بود! حیف که خراب شد.  

حالا که تو فارغ التحصیل شده ای و من مانده ام ؛ دارند ما را از همان ساختمان کج و کوله ی یکی دو خیابان با لاتر هم بیرون می اندازند. به گمان من همچنان برای برگزاری کارگاه ها باید خانه به دوش باشیم .

این روزها به این فکر می کنم که فقط یک ترم باقی مانده و دلم تنگ می شود برای چایی های دم غروب زمستان روی صندلی های سرد حیاط دانشگاه یا اعتصاب ها در اعتراض به غذای سلف . یا انجمن کوچک قشنگمان ، یا بیدارهای شب های تحویل پروژه و اردوهای مسخره ی دانشجویی.

این روزها ، ....

این روزها که تو فارغ التحصیل شدی و من یک ترم دیگر باید بمانم ،دلم بیشتر می گیرد .

می دانم دیگر اول ترم تو نیستی تا روزهای کلاسی را با هم مچ کنیم و هفته ای  یک یا دو روز شاید همدیگر در حیاط دانشگاه ببینیم. و من اس ام اس بدهم که کار واجب دارم زود بیا و تو –یا شما- بیشتر معطل کنی تا لج مرا در بیاوری . یا هدیه ی تولدم را وسط روزهای داغ ترم های تابستانه با دو هفته تاخیر به من بدهی. و یا در اوج خستگی روزهای درس هوس پیاده روی های چند ساعته بعد از تعطیلی کلاس به سرمان بزند و در راه انقدر بخندیم که مست شویم و اعتراف به خوبی و خوشبختی کنیم.

 بعد از این همه وقت عادت نکرده ام که ما دیگر همکلاسی نیستیم.  دلم برای روزهای همکلاسی بودن تنگ شد!

* این نوشته چند مخاطب خاص دارد.

* تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:15  توسط شقایق  | 

باران به تازگی قطع شده بود . زمین خیس خیس بود .

از هوای سرد حیاط به ماشین پناه بردم و بر خلاف عادت همیشگی ام روی صندلی عقب نشستم .

بخار غلیظی شیشه های ماشین را در بر گرفته بود ، فرصت یافتم و تا تکمیل شدنمان با انگشت هایم  نقش های نا فهمومی کشیدم

وقتی وارد جاده شدیم ، همه ساکت بودند .  ساکت ساکت ! چایی را به دست راننده مان داد، پخش ماشین را روشن کرد !

و سکوتمان با صدای ترانه ای که پخش می شد ادامه یافت همان طور لم داده روی صندلی بیرون را تماشا می کردم . هوا تقریبا مه آلود بود و هیچ ستاره ای دیده نمی شد، آسمان بهت عجیبی داشت. انگار که بغض کرده باشد. بغضم گرفت .  ترانه همچنان پخش می شد : تا که غربت یار من در برگرفت   دل بهانه های خود از سر ...

دلم می خواست روی شیشه را نقاشی کنم ولی ماشین روشن بود و بخاری روشن بود و شیشه تمیز تمیز!

با اثر انگشتم نقش چند خط موازی را روی شیشه ی خالی از بخار کشیدم .

در تاریکی شب زمستان، در هوایی نم گرفته و جاده ای خلوت، چندین نفر در دو ماشین بودیم و پشت سر هم می رفتیم. مقصدمان زیاد دور نبود ولی پیمودن جاده خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم تمام شد.

منتظرمان بودند. وقتی رسیدیم نم نم باران دوباره گرفت! 

* این روزها خوبه ! خیلی خوب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 13:29  توسط شقایق  | 

می خواهم بخوابم اما خواب دیر موقع یا بهتر بگویم بی موقع عصر گاهی کار خودش را کرده که خوابم نمی برد.

چشمهایم را روی هم می گذارم کلی فکر و خیال می آید توی سرم حوصله ی فکر کردن به این همه مشغله را ندارم (سمیرا و چک 7 میلیونی و دوربین توتال و مهندس سلطانی و 13 بهمن و ..... وای) سنگینی عجیبی احساس می کنم که نمی گذارد نفسم درست بالا بیاید.

این پهلو به آن پهلو می شوم چشمانم را باز می کنم و به ساعتم نگاه می کنم دقیقا 20 : 12 .

با همه ی بی حوصلگی ام فکری به ذهنم می رسد اما مدت هاست که دیگر حوصله ی فیلم دیدن را هم ندارم که اگر داشتم حتما مستند هایی که با هزار زحمت گیر آورده بودم را نگاه می کردم.

راستش این روز ها یا بهتر بگویم این هفته ها خیلی بی حال و بی حوصله شده ام. وقتی خواندن یک کتاب 200 صفحه ای را  یک ماه طول می دهم و برای خواندن گزارش جایزه ی معمار 89 که از آذر چاپ شده امروز و فردا می کنم. دیگر از خودم توقعی ندارم که حوصله خواندن نوشته ی سردبیر  کتاب داستان همشهری رو داشته باشم یا دعوت دوستانم را برای رفتن به چند نمایشگاه عکس قبول کنم .  

یاد چند ماه پیش می افتم وقتی با کسی از آرزوهای ساده ام  می گفتم : داشتن یک کیوسک مطبوعاتی یا مسئول سالن نشریات یک کتابخانه ی خلوت بودن یا عضو تحریریه ی یک مجله ی فرهنگی اجتماعی . و بعد او لبخند زد و من قهقه می زدم.

یعنی چه اتفاقی افتاده؟

*هیچ توضیحی برای عوض کردن نام وبلاگ نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 11:38  توسط شقایق  | 

از یه پنجره و یا شاید یه اتفاق عجیب حرف می زد و ... می زنه ...                           

و باز نمی دونم چقدر به چیزایی که می شنویم نزدیکیم.

همیشه اتفاقاتی هستن که نمی شه اسم بد یا خوب رو روی اون ها گذاشت .

یه آدم همیشه دچار تردید: سر چیزایی که مبهمـَن بمونه یا نه ؟

راستی راستی بمونه یا نه ؟

 

چه تنگنای سختی !

یک انسان یا باید بماند یا برود .

و این هر دو ،

اکنون برایم از معنی تهی شده است .

و دریغ که راه سومی نیست ! -دکتر شریعتی-

 

*از یه پنجره تا یه دنیا فاصله ی زیادی نیست، هست؟؟؟

امیدوارم روزی به اتفاقات بخندیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 15:49  توسط شقایق  | 

این جا همه چیز خوب یا بهتر بگویم امن و امان است.

از آخرین پستی که در وبلاگ قبلی َ م نوشتم ۱۱ ماه می گذرد ـالبته یه کمی بیشترـ . یک روز تصمیم گرفتم با توجه به شرایط پیش آمده و اتفاقات و تصمیمات جدید مطرح شده که بیشتر یا بهتر بگویم تقریبا همه ی وقتم را می گرفت، دیگر وبلاگ نخوانم. و چند روز بعد از این تصمیم با دنیای دفتر های مجازی خداحافظی کردم. اما این طور نماند... یعنی طاقت نیاوردم و هر وقت به هر بهانه ای مثلا چک کردن حساب بانکی یا نامه های الکترونیکی سری به دنیای مجازی می زدم، سریع و بی حساب از این نوشته به آن نوشته می رفتم، گاهی وقت ها کارِ مثلا اصلیَ م را هم فراموش می کردم. بگذریم... امشب دلم یکهو خواست وبلاگ داشته باشد، خواست باز بنویسد و بخواند و وب گردی کند... 

دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده بود، من وبلاگ نویسی را دوست دارم.

* برای نگاه کسانی که دعوت کرده ام ارزش خاصی قائلم، و ممنونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 0:19  توسط شقایق  |